آتشی که نمى سوزاند “ابراهیم” را
و چاقویی که سر نمیبرد “اسماعیل” را
و دریایى که غرق نمی کند “موسى” را
کودکی که مادرش او را
به دست موجهاى “نیل” می سپارد
تا برسد به خانه ی تشنه به خونش
و دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد…
آیـا هـنـوز هـم نـیـامـوخـتـی ؟!
کـه اگـر هـمـه ی عـالـم
قـصـد ضـرر رسـانـدن بـه تـو را داشـتـه بـاشـنـد
و خـــدا نخـواهد “نــمــی تــوانــنــد”
پـس
به “تـدبـیـرش” اعتماد کن
به “حـکـمـتـش” دل بسپار
به او “تـوکـل” کن
و به سمت او “قــدمــی بـردار”
تا ده قـدم
آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی…
نظرات شما عزیزان: